مقاله‌ها و داستان‌های مجتبی طاهری

داستان کوتاه ماجرای شب برفی

ساعت ۱۱ تلفنم زنگ خورد. سینا بود، هم‌کلاسی غزل‌. گفتم: «بفرمایید. امرتون». گفت: «می‌خواستم ازتون اجازه بگیرم که فرداشب برای دست‌بوسی با خانواده خدمت برسیم.» صدایش پر از شرم و اضطراب بود. گفتم: «از نظر من اشکالی نداره. تشریف بیارین». اعتماد به نفسی پیدا کرد و شاد و صمیمی تشکر

ادامه »

چلیپای رنج

صلیب، یادبود رنجِ آدمی‌ است نگاه کن که چگونه مصیبت‌بار  تا قربان‌گاه بر دوشِ زخم‌خورده می‌کِشد چلیپایِ رنج خویش را تا کِی جان از کف بگذارد  و کجا بار بر زمین نهد این آدمی‌زاده‌ی رنجور، در انتهای هستی درد، قامت درختی است  برایستاده در شمایل صلیب چلیپایِ به‌زنجیر‌درآمده آراسته به

ادامه »

آینده

این روز ها و سال ها ،همان آینده ای است که سالها پیش در کنجی از گوشه و کنار دنیا به آن فکر می کردم و در دفتر سبز خاطراتم در باره اش می نوشتم. افقی در دور دست ، در ورای روز های بی شمار نیامده . اکنون دیگر

ادامه »